تبليغاتX
شاپرک

 

سلام دوستای خوبم.

بحث این هفته ،موضوعش سزارین ذهنه !

اگر شما می خواستین ،ذهنتون رو سزارین کنین ،فکر می کنین چی متولد می شد؟

یا به عبارتی ،اون فکر ها،اتفاق ها ، خاطره ها یی که چسبیدن به مغزمون و گاهی مثله خوره روحمون رو گاز می زنن ..چی می تونه باشه؟

شاید با یک بار نوشتنش ،کمی سبک شیم.

منتظر بچه هایی که با هر رنگ از ذهنتون متولد می شن....هستم


پ.ن:از دوست خوبم ،بابت این کلمه واینکه کمک کرد تا بعضی افکار را نیز در ابتدا کورتاژ کنم سپاسگزارم .



پنجشنبه 19 آذر1388 |

 

الهه :اگر می خواستی ذهنتو سزارین کنی فکر می کردی چی متولد می شد؟

پاپیون:درد گذشته !

الهه:یادته چقدر عاشق این جمله اوشو بودی ؟"گذشته حتی ارزش به خاطر سپاری هم

ندارد !"

پاپیون:آره !یادمه !

الهه:یادته چقدر سعی کردی همه گذشتت رو پاک کنی  از ذهنتو ،شعارت این باشه که باید از گذشته درس گرفت !

پاپیون:آره !یادمه !چقدر مزخرف فکر می کردم !فکر می کردم ،درس گرفتم ،کارماشو پس دادم و تمام !اما حالا می بینم ،نه !!!تا آخر دنیام که برم دنبالمه !مثله یه زنگوله وصل شده به پام !هر جا که برم زودتر از خودم صدای جیلینگ جیلینگش می ره !تازه یه جاها یی هم مثله کش عمل می کنه !تا می خوام یه بالی بزنم و دور شم...همچین می کشتم عقب ،که تا عمر دارم شدت ضربش یادم بمونه.

الهه :همینه دیگه !گذشته و حال و آینده مثه یه زنجیر بهم وصله !تا آخر عمر تو فارغ التحصیل این رشته باقی می مونی و ازدواج و طلاق و فرزندو همه اینها می شن زنگولت !هر چی هم بخوای آروم راه بری...باز صداش بلند می شه و تو تاوان تصمیم های گذشتت رو می دی !و تاثیرش رو می بینی !

می دونی الهه ،بریدم !از همه اشتباه هایی که کردم و ثبت شدن تو زندگیم !از اون اول عاشقیم تا این آخرا!همش ....همش اشتباه بوده !از این عاشق های پوشالی خودخواه که عشقشون دروغه ،دروغی به وسعت قلب نداشتشون !از این شعار های روشن فکرانه  هم بریدم !متولد می شوم روزی  و ...

می دونی،

گم شدم تو خودم !

تو این خود لعنتی که دست از سرم بر نمی داره و مجبورم می کنه این لش جسم و هم یدک بکشم  تا تظاهر کنم زندم !لبخند بزنم که آه رضایت دارم از زندگیم !خوشبختم !خوش حالم !موفقم !

حالم داره از همه این کلمه ها بهم می خوره !رسیدم انگار به آخر اخرش !حس می کنم مثله سوسکی شدم که دمر افتاده !مثه جسدی که وسط دریا آروم افتاده و دیگه همه چی رو رها کرده !آره دقیقا مثله همون جسد شدم که امید داشت آفتاب گرمش کنه و زنده بمونه !اما نشد !جیلینگ جیلینگ گذشتش ،آفتاب و هم ازش گرفت !

الهه :ای بابا ...چی بگم !می دونم حوصله شنیدن جمله های الکی امید وار کننده رو نداری !پس سکوت می کنم و دعا تا زندگیت بیفته تو جاده اصلی !جاده خاکی خستت کرده !می فهمم !اما این نیز می گذرد....

پاپیون:بسه !آره می گذره !اما همش تو یه طیفه !جهشی نیست !همش مرگه لحظه هاس !همین !

واسه مرگ این لش جسم دعا کن !


کاش زندگی ،کمی با بعضی آدما مهربونتر بود

کاش اگر ادمی ادعای عشق می کرد...مردونه بود

کاش بلد راهی بود !از همون اول زندگی ،تا هیچ کسی منتظر مرگ جسمش نباشه !

کاش وقتی ذهنمون رو سزارین می کردیم...سپیدی متولد می شد.

کاش...

راستی تو اگر ذهنتو سزارین می کردی....چی بدنیا می آوردی؟



چهارشنبه 18 آذر1388 |

تولد

 
 

 

 

مرواریدیم در صدف اسیر

با همه تلاش

رها خواهم شد از تاریکی این زندان

و

با همه ئ درد متولد خواهم شد

تولدی دریایی

در وسعتی  بیکران

 

 



چهارشنبه 18 آذر1388 |

 

 

سلام دلبرکم...مونسم ...همنفسم ...همه کسم

چند وقتیه تصویر خیالیت هم برام ناز می کنه .انگار یه لایه بخار پر شده تو مغزم و هر چی تلاش می کنم این ابرا رو بزنم کنار ...تا شفاف ببینمت مثله آفتاب ،نمی شه !

هر چی صدات می کنم و می خوام ناز نگات و بخرم ،هر چی تلاش می کنم و می خوام لحظه ای صدات وبشنوم...بازم نمی شه !

تو نیم نگاهی بهم می اندازی و روتو بر می گردونیو به کارت مشغول می شی !

یاد کودکیم می افتم !یاد قایم باشک بازی با بچه همسایه و اینکه من هیچوقت نمی تونستم پیداش کنم و زود تر از او برنده شم .

نمی دونم چرا همیشه دوست داشتم پیدا شم ...تا اینکه پیدا کنم .انگار این انتظار کشیدن ،باهام متولد شده !

الان هم همینجوره !

نمی تونم پیدات کنم و لحظه ای دور از این تشویش،زل بزنم تو چشات !

می دونی سلطان دلم ،دلم از اینهمه دوری، گرفته !درست مثله آسمونی که منتظر یه بهونست تا بغضش بترکه و صدای فریادش با یه نور آبی جاری شه !

بغض منم گرفته !میخوام جاری شه اینهمه عشق تو رگ های آبی وجودت .بی بهونه !

گفته بودم ...این عشق داره رو دلم سنگینی می کنه !کاش بودی !کاش میشد واقعی باشی !کاش می شد همین امروز از تو ذهنم ،از تو قلبم ،از وجودم سر بخوری تو واقعیت و یه لحظه ببینمت !

یه لحظه چشمات و نگاه کنم...تو بهم بگی دیوونه و من باز عاشقونه جونم فدات کنم !باز می خوام صدات کنم ...بازم بگم

دلم برات تنگ شده ...مو هام به سپیدی نشست و چشام  کاشته شده به انتظار !

خود سانسوری نمی کنم ! همه دلم را فریاد می زنم برایت ، عشق من!

تو این دریای زندگی لنگر انداختم و تا سبزی چشام ،بازم ،تو خیالم نگات می کنم و عاشقونه صدات می کنم و بهت وفادار می مونم.

بازم میشینم کنار حوض وسط باغچه و دو تا فنجون می زارم روی میز تو ایوونو چشم به راهت می مونم.

تا یه روز در بزنی .....



سه شنبه 17 آذر1388 |

رگ

 
 

 

 

رگی ،خواهم شد آبی رنگ

و تمام بدنت را در آغوش خواهم کشید

و در جوی وجودم

که در وجودت ریشه کرده 

تمام عشقم را جاری خواهم کرد!

 

الهه نظری مطلق

 



شنبه 14 آذر1388 |


Blog Skin